X
تبلیغات
من از اون آسمون آبی میخام...
من از اون آسمون آبی میخام...

بی تو هرشب عاشقی بارانی ام...
 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

پيوندهاي روزانه

 



 
حالت چطور است...

با سلام

حال شما چطور است ؟

اگر از حال اینجانب خواسته باشی

ملالی نیست جز دوری آسمان

که آن هم اگر دست تو را داشته باشم

نزدیکترین است

هوای آنجا چطور است ؟

اینجا که هوا یکسره ابری است

اما نه !

انگار هوا اینجا بدون خورشید است

بدون ماه است

بدون توست

راستی !

دیشب باز خواب تو را دیدم

دیدم که انگار می آیی

و صدای قدمهایت نزدیک می شد

اما باز

تا خواستم پیش پایت بلند شوم

از خواب پریدم

مادرم می گفت که تعبیرش

آمدن مهمان است

تو نمی خواهی مهمان ما باشی ؟

در کلبه درویشی ما

لقمه نانی

سر سوزن عشقی

و به اندازه دستانت غم است

بیا و کلبه مرا مزین کن

دلم می خواهد بیایی

کنارت بنشینم

از ماه بگویم

از خورشید بگویم

از ستاره

از آب

از دریا

از خنده ای که نیست

از گریه ای که رفت

از ...

نمی دانم

فقط می خواهم بیایی

حرف برای گفتن زیاد است

فقط بیا

و مرا با خود ببر

به آنجا که ستاره هست

آسمان هست

خورشید هست

چشمه ای روان به سوی افق

و دریایی که بشود

تمام آنرا گریست

مرا با خود ببر

دستم را بگیری

می بینی

که تمام وجودم

نام تو را فریاد می زند

بیا و مرا به ستاره مهمان کن

به رویا

به پرواز بخوان

شاید که با تو

دنیا را بفهمم

قول می دهم

هیچ نپرسم

نپرسم چرا دیر کردی

نپرسی که روزهای بی من

کجا بودی

قول می دهم حتی نپرسم

مرا کجا خواهی برد

فقط زودتر بیا


سه شنبه 1392/01/20 توسط آسمون آبی



حرف دل

پارسال زیر باران، با او راه می رفتم ...

امّا...

امسال، راه رفتنش را با دیگری، زیر باران اشکهایم دیدم...

شاید باران پارسال، اشکهای شخصی دیگر بود!!!


چهارشنبه 1392/01/14 توسط آسمون آبی



انتقام
به چه فكر می كنم ؟

انتقام از آن هایی كه هیچ وقت نبودند...

آن هایی كه می توانستند باشند ولی نخواستند... 

فراموش نكرده ام كه هرچیزی كه می تواند باشد , 

در اصل نباید باشد...


یکشنبه 1392/01/11 توسط آسمون آبی



سلام مــاهٍ مـــن!

دلتنــگ شـــدم و رفـتـــم ســـراغ آسـمـــان امـــا هـــر چـــه گـشتـــم اثــری از مــاه نـبـــود کـــه نـبــود …!
 
گـفتـــم بـیـــایــم ســراغ ِ خــودت ..
احـوال مـهتــابیــت چـطـــور اســت ؟! 
چــه خبــر از تـمـــام خــوبـــی هــایــت و تـمـــام بـــدی هـــای مــن ؟!
چـــه خبــر از تـمـــام صبــرهـــایــت در بــرابــر تـمـــام نـامــلایـمــت هـــای مــن ؟!
چــه خبــر از تـمـــام آن ستــاره هـــایــی کــه بـــی مــن شـمـــردی و مــن بـــی تـــو ؟!
چـــقـدر نیـــامـــده انتـظـــار خبــر دارم ؟! 
چــه کـنـــم دلـــم بــرای تمــام مـهــربـانــی هــایـت لـک زده ! 
، بــاز هــم آســمان دلــت ابــری اسـت یــا ….؟!
مــی دانــم ، تحـملــم مشـکــل اســت ….
امــا خُــب چــه کـنـــم؟!
یـک وقــت خســته نشـــوی و بــروی مــاه دیگـــری شــوی …. هیــچ کـــس بــه انــدازه مــن نـمــی تــوانــد آســـمانـت بــاشـــد ! 
تـــو فـقــط مـــاه مــن بــمـــان و بــاش ! 
مــاه مــن ! 
مــراقــب خــاطــراتـمـــان ، روزهـــای بــا هــم بــودنــمـــان ... خــلاصـــه کنـــم بـــهانــه یٍ مـــانــدنــم مــراقــبٍ "عشــقٍ" مـــن بـــاش.


سه شنبه 1391/12/08 توسط آسمون آبی



آخرین ایستگاه عاشقی

دستی نیست ، تا نگاه خسته ام را نوازشی دهد 

اینــــــــــــــــــــــجــــــــا بــــــــــــــــــــــــــاران نمی بارد


فانوسهای شهر ، خاموش و مرده اند

دست های مهربانی ، فقیرتر از من انــــد

نامردمان عشق ندیده

خنجر كشیده اند بر تن برهنه و بی هویتم

دلم می خواهد آنقدر بنویسم


تا نفسهایم تمام شود

آنقدر دفترهای كهنه را سیاه كنم


تا سرم فریاد كنند

می خــــــــــواســـــتم واژه ای پـــــــیـــــــــــدا كنم ، تــــــــــــــــــــــا


دلتنگی كهنه و بی خاصیتم را عرضه كند

ولی

واژه ها باز هم غریبی می كنند

می خواستم كاغذی بیابم ، منت نگذارد

تنش را بدستانم بسپارد ، تا نوازشش دهم

امّا ! اعتمادی نیست

این لحظه های لعنتی

باز هم مرا عذاب می دهند

این دقیقه های بی وفــــا ، بی وجدانترینِ عالم اند

آیا اینـــــــــــــجـــــــــــــــا

آخریــــــــــــــــن ایستگاه عاشــــــــــــقیســـــــــت ؟



شنبه 1391/12/05 توسط آسمون آبی



اسلایدر

دانلود فیلم